q ديشب؛
از سوي افق تكسواري آمد.
تكسواري كه به سر داشت كلاهي سرسبز.
و لباسش،
زير باران شبانگاهي خيس.
مشعلي داشت به كف،
سايه اش روي خيابان جاري!
چشمهايش آبي،
و چو شبنم زيبا…
q ديشب؛
از سوي افق تكسواري آمد،
دستهايش روشن،
صورتش ساده و شفاف چو آب،
يك بغل عطر بهشتي به بغل داشت
و يك شاخه ي طوبي
كه به اندازه ي لبخند خدا زيبا بود.
در صميميت زيباي نگاهش ديدم،
وسعت پرطپش فردا را.
q ديشب؛
از سوي افق تكسواري آمد،
بوسه ايي از لب باران برداشت
و به باغ دل ما؛
آب تبسم پاشيد.
روي زين ابديت بنشست،
و زما اوج گرفت
رفت تا آنسوي شب
آه…
جاي پاهايش هنوز
روي امشب باقي است.
۳/اسفند/۷۰
كبوتري كه چنين پرشكسته مي آيد،
خلاصه اي زغم توست ، خسته مي آيد.
مسافر کوچولوـ شعر چشمهای ترم ـ
به روی قایق اشکی نشسته مي آيد.
شکسته بغض صدا در گلوی گریه ، بمان!
که یمن هق هق قلبم ،خُجسته مي آيد.
وشعر را غل وزنجیر کرده ام اما
غزال من! غزل ازبند رسته می آید
برقص با نفس پیر چنگی عاشق
و نغمه ای كه ز تار گسسته مي آيد.
چرا به نیم نگاهی دچار خود کردی ؟
دلم همیشه که با چشم بسته می آید
تو کیستی که غزلهای مومیایی من
به شوق خواندن تو دسته دسته مي آيد؟
در این غروب برایت چراغ خواهم شد
اگرمرا بکشی چلچراغ خواهم شد
بلیط یک سره دارم به مقصد چشمت
سوار کوپه ی لبهای داغ خواهم شد
تنی که عطر گل وبوته میدهد بگشا
وگرنه پنجره ای رو به باغ خواهم شد
فقط بگو که مرا یک دقیقه میخواهی
که مثل زلف تو آینا- داراغ خواهم شد!
دلم چکاوک پر اضطراب در کف توست
و بی تو باز اسیر کلاغ خواهم شد
چشم تو تنهايي ام را بازغارت مي كند
گرچه خلوتگاه دل را پر طراوت مي كند
تا نماز عشق در محراب تو بر پا كنم
جان به آب چشم پيوسته طهارت مي كند
گرمي آغوش دردت،زندگي بخش من است
گريه ات بر بوسه ام،باران تلاوت مي كند
خنجر مژگان مشكينت دلم را زخم زد
عادت عشق است؛گاهي هم جنايت مي كند!
از نگاه سبز تو اين دست ها بيهوش شد
آه از اين خلسه كه تا روحم سرايت مي كند
بي تو بودن معني لفظ نبودن مي دهد
آن من، اني نباشي؛ دل شكايت مي كند
گر هزاران سال دور از من بماني بازگرد
دختر چشمم به رويت زود عادت مي كند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق نيستان
تا سرايم بشنو از ني چون حكايت مي كند.
مرا چون بيد آوردم به جاي عود مي بخشی
اگر قابل نبودم، مي روم،بدرود، مي بخشی!
تمام رازهايم را برايت باز خواهم گفت؛
اگر بود اندكي غمناك و بغض آلود، مي بخشی.
مرا با يك غزل آتش زدي رفتي ٬ ازآن لحظه
همين خاكسترم مانده و مشتي دود٬ مي بخشی!
طلسم ناز را بشكن نيازم را تماشا كن
تو را آزرده ام، مي دانم اما زود مي بخشی.
صدايت لفظ باران را ترنم مي كند،آری
به هر دل كه بباری، نغمه ی داوود می بخشی.
« الا ياايهاالساقي ادركاسا ْ و ناولها»
شراب عشق نابت را چه نامحدود مي بخشی…
فراق تو، مرا پژمرده و مخمورو پژمان كرد.
دلم را هديه مي دارم٬ اگر فرسود مي بخشی!!
تو را من دوست مي دارم و مي دا نم كه مي داني
سرودم تحفه ي سبزی،هر آنچه بود،مي بخشی.
در باغك سبز مهرباني
تک غنچه ي نا شكفته بودم
بي آنكه بهار را بدانم
در گوشه ي باغ خفته بودم
چون قطره ي اشك شبنم آسا،
ناگاه به روي من چكيدي!
چون ديده به سوي تو گشودم.
توپرده ي خواب من دريدي…
در خلوت پاك تو نشستم،
بوسيدم از آن نگاه پرمهر
آن لحظه تو نيز گريه كردي…
پاشيدي از اشك مهر بر چهر.
با نغمه ي اختران قلبت،
در بالش سينه ي تو خفتم
با گريه ي دختران چشمت،
ای عشق دوباره من شكفتم
برای شعر و من فرصت نداری
تو حتی فرصت صحبت نداری
سرت همواره می گویی شلوغ است
عجب عشقی ! دمی خلوت نداری
نگاهت را ندزد ازمن! نرو! نه...
برای عاشقی جرات نداری؟
خودم دیدم که درآیینه دیشب
به خود گفتی چنین نیت نداری
اقلا یک شبی را پیش من باش
که امشب هیچ جا دعوت نداری
غریبی می کنی؟ ول کن! بیا تو
تو در این خانه که غربت نداری
بیا بنشبن برایت حرف دارم
اگرچه نازنین عادت نداری
چرا گریه؟ مگرآخر چه گفتم؟
نمی دانم چرا طاقت نداری؟
برایم نقش بازی میکنی ها؟
هنرمندی ولی شهرت نداری!!
در آبگينه اي كه بدين سان شكسته است
نقش تو،جاي جاي،چه زيبا نشسته است
اي شعله اي كه مي چكد از روحت آفتاب!
بگشاي بال سرخ كه سوزت خسته است
ديري است از تلاوت باران سراغ نيست.
دستانم از كتابت اين درد خسته است
در سينه ام تلاطم سنگين يك سكوت.
ره را به روي شورش فرياد بسته است.
لختي درنگ كن كه دراین كوچه كودكي است،
كاو،بند بادبادك خود را گسسته است
.
يك چكه نور ريز يه جانم كه شب هنوز
برمن دريچه هاي سحر را نبسته است.
![]()
زاغان! میان همهمه ی گنگ و تلختان
اقرار من چه سود؟ ني ام زاغ و بلبلم؟!
در ازدحام توده ی مسموم خارها،
من خار كينه نيستم و يك چمن گلم!
![]()
در سينه ام هواي رسيدن به اوج بود.
اما براي سير مجالم نمی دهید.
هر جا فضاي عاطفه اي بود بسته اید.
جانم زغم تكيده و بالم نمي دهید.
![]()
![]()
آن لحظه ای که شعله كشد صبح انفجار
زنجير اين سكون زتنم باز مي كنم
با بالهای عشق همین پیش چشمتان
بي هيچ ترس و واهمه پرواز مي كنم
غزل گیسو بیا بنشین غزال آورده ام امشب
ويك دنيا زچشمانت سؤال آورده ام امشب…
«مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد»
كه من اين نكته را از خواجه فال آورده ام امشب
مرا بردار كن چون از تبار سربدارانم…
سري را روي اين گردن و بال آورده ام امشب!
در اين بيشه كه خرسش پوستين شير مي پوشد
كهن شيري به خون آغشته يال آورده ام امشب
دلی بشكسته،چشمي اشك ريزان،قامتي پژمان،
و موهایی سپيد،انگار زال آورده ام امشب.
تو ديشب گفتي از من،سينه اي پر درد مي خواهي،
چرا اندوهگيني؟بي خيال،آورده ام امشب!